در وادی عشق خصم جانان بشوم
من از بر کوی تو روم جای دگر
گر بندگی تو را از بر نشوم
جانا تو خدایی و منم بنده تو
مگذار اسیر دست شیطان بشوم
جانا تو مرا از بر خود دور مساز
تا سر نهان نگفته مطرود شوم
به خاطر هر آنچه که میدانم و میدانی
به خاطرش دوستت دارم
به خاطر خاطره ها خاطرت را می خواهم
به خاطر خاطرهء خطرها
به خاطر خط خط خاطره
خاطرت را در خاطره خواهم داشت .
حوصله هم ندارم و بیکارم فکر ثبت نام تنها دلبندم مدام سرم را به دوران می اندازد
مدرسه دولتی ... طرح آدرس ...مخصوص فرهنگیان .....ارائه قول نامه ....
مدرسه غیر انتفاعی .... پرداخت کامل شهریه ..... از پذیرفتن چک معذوریم .....
و من و یک دنیا حرف نگفته و بیکاری که نا خواسته گریبانم را گرفته .....
اصلا میخواهم بدانم به چه کسی فرهنگی میگویند ؟. به کسی که تدریس می کند
پس تکلیف نویسند ه ها چه میشود مگر آنها در فرهنگ سازی نقش ندارند ؟
پس چرا در سهمیه ها بی کلاه هستند / ؟؟ /
آه بیکاری از تو و از هر آنچه که تو را بر من تحمیل کرده بیزارم ....
جواب دلبندم را چه بدهم .... باشد حتما ثبت نامت می کنم /// اما کجا /// و با چه پولی ///؟؟؟
با ورودت خنده می آید به لبهایم
ای تمام آب هستی را نمایان
باز خواهم خواند با شورو شعف این باور شبهای دیرین را
باز باران با ترانه با گهر های فراوان ..........
باز باران ...باز باران .....
هرگز دم بر نمی آوردم .
اگر میدانستم فضای ستاره بارانت را به شبی مه الود تبدیل کردم
هرگز آه نمی کشیدم .
اگر میدانستم آبی نیلگون چشمانت را هرگز پر آب نمی کردم .
خدا مرا بکشد .
پرنده عزیزم دوستت دارم که ناز بانوی تمام دنیایی ......
خانه هایی به تمیزی آیینه
و اما دلها زیر ظاهر آراسته قایم شده آیا بهار را باور کنم /؟؟؟
منجی بیا ..............
منجی بیا
سر آغاز حکومت ولی عصر بر همه مبارک باد .
فردا شاید ...... و من شرمسار از هر آنچه نکردم ......و شرمسار از آنچه کردم ..........
اما بیا ..........بیا ..............یا مهدی ..............
و من در انتظار بازگشتن تو................
پرنده بی تاب از اسیری
و من در جستجوی راهی برای ماندن .........
پرنده سر در گم
و من عاشق تر از دیروز ......
پرنده خسته از فریاد
و من بیقرار بیقرار بیقرار .....
پرنده اسیر لحظه ها
ومن در انتظار روزی که تو مرا دوست بداری ....
خسته از روزها خانه تکانی ............
خسته از اتاقها ، فرشها ،پرده ها ،
خسته از شیشه ها ،شیشه ها
خسته از آب و خاک ،
خسته از برف و باد
خسته از هفته ها ، ماهها
خسته از سالها، سالها
چرا که این آقایان هر روز مرا به مرگ تدریجی وادار می کنند .
آقایانی که به جای من فکر می کنند،تصمیم میگیرند من هم انها را دوست ندارم .
و به این طرز تفکر رای نمیدهم .